Latest Posts

دانلود رمان

رمان-باران-عشق-از-افسانه-نادریان-

رمان

.

نام رمان :رمان باران عشق
به قلم :افسانه نادریان
خلاصه ی از داستان رمان:
محبت دختری ساده و بسیار زیبا و خاص با عقایدی مخصوص به خود به تمامی خواستگاران خود جواب رد میدهد و حتی از دانشگاه و رشته مورد علاقه اش ادبیات انصراف میدهد و تنها به عشق عمیق خود نقاشی روی می آورد. او که بسیار گوشه گیر و شدیدا نسبت به جنس مخالف حساس است هیچ دوستی ندارد. محمد برادرش در پی تصمیمش شبی از دوست صمیمیش امیر که روانشناس است و خواهرش غزل دعوت میکند و با آغاز دوستی غزل و محبت زندگی این دو خانواده بهم مرتبط میشود و روحیه همه بنوعی عوض میشود. محبت روز بروز بیشتر با عقاید و سلایق امیر که درست مطابق عقاید اوست خو میگیرد و رفته رفته عاشق او میشود ولی با ازدواج زودهنگام غزل هردو از ترس پاره شدن این رشته آشنایی به تکاپو می افتند اما سوء تفاهمات باعث دور شدن ایندو از هم میشود تا اینکه پای یک نقاش جوان به گالری محبت باز میشود…

رمان

روی نیمکت گوشه حیاط نشسته بودم.پرنده خیال را پرواز داده بودم به گذشته که صدای زنگ در مرا از آن دورها به نیمکت ، پاییز و حال برگرداند.در را خودم باز کردم.همیشه امیدوار بودم پشت در کسی که آرزوی دوباره دیدنش را داشتم استاده باشد.این بار هم مثل همیشه انتظار بیهوده ای بود چون پستچی بسته ای را از کیفش بیرون آورد و پرسید:”منزل آقای ایزدی؟”وقتی سرم را پایین آوردم دوباره پرسید:”خانم محبت ایزدی؟”این بار زبانم از تعجب باز شد و گفتم:”بله ، خودم هستم.”بسته را به دستم داد و دفترش را جلویم گشود و گفت:”لطفا اینجا را امضا کنید.”
وقتی دوباره وارد حیاط شدم بسته در دستم بود.آن را زیر و رو کردم تا اسم یا آدرسی از فرستنده پیدا کنم.هیچ اسمی نوشته نشده بود ، تنها آدرس گیرنده که آدرس خانه ما بود و یک کدپستی از فرستنده روی بسته درج شده بود.با عجله بسته را باز کردم.داخل بسته دو دفتر بود ، یکی با جلد سفید و دیگری آبی روشن که مرا به یاد چیزی می انداخت.روی نمیکت نشستم تا فکرم را متمرکز کنم.جرقه ای در ذهنم روشن شد.دفتر آبی دفتر خاطرات خودم بود.دفتر دیگر را باز کردم خطش ناآشنا بود.با دیدن دوباره دفتر خاطراتم بعد از این همه سال آنقدر هیجانزده شدم که دفتر سفید رنگ را کنار گذاشتم و دفتر خاطراتم را باز کردم.دلم میخواست خاطرات گذشته را که این همه مدت به دنبالش بودم بخوانم.گذشته حالا روبرویم بود.روزی که شروع به نوشتن خاطراتم کردم مثل یک تصویری روشن دوباره جلوی چشمانم نمایان شد.چطور این چند سال همه چیز از خاطرم پاک شده بود؟شاید چون خودم نمیخواستم بخاطر بیاورم ولی حالا لازم بود ، حالا باید تصمیم مهمی برای آینده ام میگرفتم.باید همه چیز را دوباره به یاد می آوردم.با اینکه یادآوری گذشته مثل تیری در قلبم فرو میرفت و مرا آزار میداد ولی دیگر نمیتوانستم مقاومت کنم.دلم میخواست زمان به عقب بازمیگشت و من در آن قدم میگذاشتم و همه چیز را عوض میکردم.حالا با دوباره خواندن خاطراتم میتوانستم پاسخ پرسش هایم را پیدا کنم.گذشته مثل یک فیلم روبرویم قرار گرفت و من به تماشا نشستم.
آن روز با روزهای قبل فرق داشت.از خواب که بیدار شد صدای مادر را شنیدم ، انگار با کسی حرف میزد.صدا از حیاط می آمد.از رختخواب بیرون آمدم کنار پنجره ایستادم و به حیاط خیره شدم.چقدرشلوغ بود ، تمام همسایه ها آمده بودند.یادم امد که مادر نذر دارد ، هر سال روز تولد اما رضا مادرم آش نذری می پخت.از اتاقم بیرون آمدم.درست جلوی در برادرم محمد روبرویم سبز شد.خمیازه ای کشیدم و سلام کردم و فوری پرسیدم:
-تو چرا هنوز خانه هستی!؟
محمد لبخندی زد و گفت:
-علیک سلام ، عجب استقبال گرمی!من داشتم می آمدم تا تو را صدا کنم.دوست داشتم قبل از رفتن صورت زیبای خواهر کوچکم را ببینم.
لحن تحسین آمیزش لبخند بر لبانم نشاند ولی محمد فوری گفت:
-زودتر برو حیاط ، یادت رفته مادر امروز آش نذری می پزد؟نه البته که یادت نرفته ، حتماً دیشب تا دیر وقت بیدار و مشغول ترسیم افکار قشنگت بودی.
-دیشب تا دیروقت کار میکردم.
-پس من درست حدس زدم مشغول نقاشی بودی.
-نمیدانم این حرفت را باید تعریف و تشویق تلقی کنم یا…
-البته که تعریف است.
لحنش اصلاً جدی نبود و همین باعث شد تا فکر کنم مسخره ام میکند ولی وقتی با نگرانی نگاهم کرد و گفت که خودم را با این تابلوها از بین میبرم متوجه شدم که واقعاً تعریف میکند و بخاطر نگرانی این حرف ها را میگوید.او گفت:
-کمی به فکر خودت باش.دانشگاه را که ول کردی ، نه دوستی ، نه هم صحبتی ، خودت را در نقاشی غرق کردی و همینطور با کتابهایی که هر کس بخواند یا دیوانه میشود یا شاعر.
از حرفش خنده ام گرفت.هیچوقت نمی توانستم بین صحبتهای جدی و شوخی او تفاوتی بگذارم.تشخیصش واقعاً مشکل بود.گفتم:
-خب من دیوانه نشدم ولی شاید شاعر بشوم.اگر هم بخواهم به فکر خودم باشم باید بیشتر از قبل نقاشی کنم و کتاب بخوانم چون این دو غذای روحم هستند.چطور است؟با این کار موافقی؟
لبخند زد و گفت:

رمان

رمان-کسی-می-آید-از-مریم-ریاحی

دانلود رمان

نام رمان :رمان کسی می آید
به قلم :مریم ریاحی
خلاصه ی از داستان رمان:
داستان دخترجوانی است به نام خورشید. خورشید در یک خانواده گرم و صمیمی زندگی میکردتو یک محله خوب و معتقد. خورشید عاشق دوست برادرش حسام بود. حسام جوانی بسیار آقا، نجیب، مومن بود که همه بهش اعتقاد داشتند و پشت سرش قسم میخوردند. خورشید از برخوردهای حسام متوجه شده بود که بهش علاقه مند استولی هیچ وقت مستقیم بهش اظهار علاقه نکرده بود…..

دانلود رمان

چه تابستان باصفایی بود شهریور آن سال…! چه نوازش دلچسبی باد به صورت خورشید می داد… یک چشم نگاهی به نور انداخت و دوباره صورتش را توی بالش گم کرد… چه لذتی می داد صبح های زود بیدار شدن از دست هجوم نور آفتاب… صدای مامان مهری از طبقه پایین می آمد…« خورشید… خورشید جان» گویا بی فایده بود ادامه مقاومت… باید بلند می شد… سرش را از بالای پشه بند بیرون آورد… چشم هایش را جمع کرد و آسمان را نگاه کرد… کلاغ ها همراه با گنجشکها یک کنسرت درست و حسابی اعصاب خرد کن به راه انداخته بودند… خورشید یواشکی سربلند کرد و نگاهی به پشت بام همسایه ی بغلی انداخت… پشه بند اونها هم هنوز برپا بود… با خود گفت :« فکر کنم سحر هنوز خوابه… شاید محسن هم خوابیده باشه بجنبم تا محسن پیدایش نشده… اون وقت دیگه نمی تونم از اینجا خلاص بشم…» فوری بالشش را زد زیر بغلش و از پشه بند بیرون آمد… دوباره آسمان را نگاهی کرد بی مزاحمت هیچ سقفی آسمان نزدیکتر بود. و زیباتر… نگاهی سر سری به دور و برش انداخت و با سرعت خودش را به در پشت بام رساند… موهای بلندش فر خورده بود و لوله لوله دورش پخش و پلا بودند… به محض باز شدن در، بوی عطر چای بینی اش را پر کرد… پله ها را به نرمی پایین آمد و سری به آشپزخانه زد… مامان مهری : چه عجب…!! ظهر شد دختر!! مگه نمی دونی چقدر کار داریم خب بجنب دیگه…
خورشید:«سلام… صبح بخیر.»
مامان مهری:«علیک سلام… »
خورشید: «چه خبره مامان؟!… مگه ساعت چنده؟!! »
مامان مهری:«ظهره…»
خورشید نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت:« آره… ساعت 8 صبح!! ظهره!!»
مامان مهری: «خب حالا… چرا بالش رو بغل کردی؟!»
خورشید خمیازه ای کشید و کش و قوسی به خود داد و بالش را نزدیک در اتاق پرت کرد…
رمان کسی می آید

رمان تقدیر

رمان-تقدیر-از-مونس-پور-احمدی-

نام رمان :رمان تقدیر
به قلم :مونس پور احمدی
خلاصه ی از داستان رمان:
داستان در مورد زنی است که تو دنیا فقط دو چیز رو داره یکی خدا یکی دخترش. و اتفاقاتی که برای این مادر و دختر میفته و…..

دانلود رمان تقدیر

سوز سردی میومد زن دخترک کوچکش را در اغوشش فشرد تا طفلش کمتر سوز بیرحم زمستان را حس کند سرش را پایین اورد که از کودکش بپرسد:سردته مامان؟ اما تا چشمش به فرزندش افتاد که جوری با حسرت به روبرویش خیره شده نگاهش را از فرزندش گرفت وبه سمت نگاه کودکش سوق دادکه مردی دست دخترکوچکش را گرفته بود و با دستانی پر از خوراکی به سمت اتومبیل سمندش میرفت با دیدن این صحنه اشک به سراغ چشمانش اورد و به این می اندیشید که میتوانست زندگی بهتری داشته باشد
ذهنش به گذشته پر کشید به گذشته ای که تنها دقدقه اش پیچاندن زنگ حوصله سر بر حسابان ومعلم اخمالودش
_فاطمه فاطمه وایسا دختر
برگشت و به دوستش که به سمتش میدویدو بریده بریده صدایش میزد خیره شد
_ ببینم……..توراه میری یا میدویی؟؟؟؟؟….ماشالله …دست هرچی شیرو ببرو کانگورو رو از پشت بستی دختر
_لیلا خانم اول یه خورده وایسا یه نفسی بکش بعد خرف بزن تامنم بفهمم چی میگی
با این حرفش لیلا نفس عمیقی کشیدو گفت
_چه خبرته تو بیا این بسته رو خانم فرخنده داد و گفت ازت معذرت خواهی کنم برای دیر کرد
با یاد اوری خانم فرخنده مشاور مدرسه و کتابی که به او داده بود مطالعه کند لبخندی زدو بسته را گرفت اما به محض دراز کردن دستش نگاهش به ساعتش افتاد و با چشمانی از حدقه بیرون زده رو به لیلا گفت
_وای بدبخت شدم خدا خیرت بده حالا دوباره باید سین جیم شمو کجا بودیو باکی بودی.حالا مگه باور میکنن؟خداحافظ لیلا خداحافظ
لیلا خداحافظ زیر لبی گفت و دلش به حال دوست بیچاره اش سوخت که باید مانند زمان قاجار به خانواده سختگیرش جواب پس میداد
فاطمه کلیدش را در اورد ودر قفل چرخاند و ارام وارد خانه شد خانه عجیب ساکت بود نه سرو صدای مادرش که همیشه در این موقع مشغوله کار بود می امد و نه پدر در مغازه اش که جفت به جفت خانه بود حضور داشت شانه ای بالا انداخت و وارد خانه شد

دانلود رمان سال 93

roya

نام رمان :رمان رویای بهشت
به قلم :مرجانه فتاحی
خلاصه ی از داستان رمان:
داستان دختر جوانی است به نام فرناز که دانشجوی رشته پزشکی است. فرناز به جرم قتل همسرش امیر در زندان است. در این زمان که او تنها مانده ناگهان وکیلی به نام خانم شکوهی وکالت او را بدون دریافت مبلغی برعهده می گیرد و فرناز ماجرای زندگی خویش را برایش تعریف می کند ..

دانلود رمان رویای بهشت

باورکنید من بی گناهم من فقط مجری قانون افسانه ای شما بوده ام چرا تهمت به پیشونی می می زنیدکه همه چیزش را باخته دختریش و جو ونیش و حتی تمامی احساسات و عواطفش را من نمی حوام کسی از روی ترحم برام اشک ماتم بریزه. می خواهم همه درکم بکنن و حتی برای یک لحظه هم که شده خودشون را جای من بگذارن و تصورکنن که در چنین شرایطی چه کاری می کردن. دست هام و روی صورتم گذاشتم و بی اختیار شروع به گریه کردم. تو حال خودم نبودم و نمی فهمیدم چی دارم می گم. از خودم دفاع می کنم یا اعتراف.صدای قاضی یک بار دیگه من و به خودم آورد که مثل همه جلسات دادگاه با صدای بلند داد می زد و می گفت: خانم ریاحی چرا سفسطه می کنید شما توی جنگل که زندگی نمی کردید همه جا قانون هست شما باید حقی راکه خود تون دم از اون می زنید را از طریق قانون می گرفتید. دیگه نتونستم طاقت بیارم مزخرف می گفت. این باربی توجه به حرف حایش با لحن تندتری گفتم ازکدوم قانون حرف می زید مگه توی قانون شما تقاص دل شکسته هم ‏گرفته می شه !؟ تقاص اشک های ریخته شده، رنج ها و شادی های از دست رفته چی؟ شما می تونستد با اون قانون کزایی تون جوونی من و به من برگردونید؟آمال و آرزوهام را چی؟ لحظه لحظه های که توی این شهر غریب تحقیر شدم، خورد شدم اون وقت های که به چشم هرزگی نگاهم کردند و من برای اثبات پاکی و بی گناهیم فقط اشک ماتم ریختم. اون کسی که امروز همه و همه برای مرگش عزا گرفتن و بر سر و سینه می کوبن و به خیال خام خودشون یک جوون معصوم و بی گناه را از دست دادن قاتل تمام زندگی من بود، امیر خپلی وقت پیش روح و جسم و همه چیزم وکشته بود. و هیچ قاضی و دادگاه محکمه پسندی پیدا نشدکه مثل امروز از ائن به خاطر تمام اشتباهات و گناهاش بازخواست بکنه در حالی که اون قاتل من بود نه من. این بار با حرص بیشتری می گفتم: اگر هزارباردیگرهم به دنیا بیام و روزهای تلخ گذشته را به یاد بیارم در حالی که امیر هنوز هم زنده باشد عین هزاربار می کشمش با همین دست هام که یک روزی قلم به دست می گرفت خاطراتش و می نوشت ولی امروز آلوده به گناه ناخواسته شده دستهایی که همه از ترس جونشون به اونها دستبند زدن.ولی حق دار ید، من یک قاتلم من امیروکشتم چون حقش بود به خدا حقش بود به خدا…
‏بازهم سرم و روی میز محاکما گذاشتم و ناباورا نه به قتل امیر اعتراف کردم. دیگه نغهمیدم که چی شد چشم هام یک باره سیاهی رعت و وعتی که باز شد مثل همیشه خودم و تنها و غریب توی یک دخمه تنگ و تاریک به اسم زندان دیدم. همه چیز مسخره
‏بدخاطرگناه نکردع، یعنی واقعأ امیرو من کشته بردم؟ا امیری که یک روز تمام زندگی من بود وگاهی با به خاطر آوردن خاطرات شیرین گذشته شاد می شدم و دیو انه وارمی خندیدم وگاهیبه یاد سختی ها و تلخی های زندگی می گریستم. وای که چه رسم غریبی است زمانه. اکثر روزا این گونه با خودم خلوت می کردم و مترجه گذشت زمان نبودم. این بار صدای باز شدن در زندان من و به زمان حال برگردوند و باعث شد که بی اختیار به طرف صدا و نوری که چشم هام و آزار می داد برگردم و مجبور بشم با دست هام کمی چشم هام و بمالم تا به نور عادت بکنه. صدا همون صدای همیشگی بود اما این بار حرفهاش با همیشه فرق داشت. نه وقت غذا بود نه وقت رفتن به دادگاه شاید اشتباه می شنیدم یا شاید هم خواب میدیدم من ملاقاتی دارم؟ا از حرفش خندم گرفت آخه من که کسی را نداشتم نه پدری نه مادری و نه حتی یک فامیل دلسوزی که این زحمت را به خودشون بدن و به ملاقات من بیان. دست و پاهام بی دلیل می لرزید

دانلود رمان اجتماعی

رمان-نابخشوده-از-gelayol-

نام رمان :رمان نابخشوده
به قلم :Gelayol
خلاصه ی از داستان رمان:
ای کاش اسیر تو نمیماندم در استانه ی نگاهت اوار میشدم دریغا که سالیانی دراز بدون تو در مردابی تاریک دست و پا میزدم حال که نیلوفر های جوانی ام خشکیده اند و گلدان های امیدم بی اب مانده اند ایا دست های نحیفم که از سرمای گناه کرخت شده اند رامیگیری؟ ایا فرصتی برای بازگشت هست؟

دانلود رمان نابخشوده

من آرامیس پاک زاد هستم 20 ساله اهل تهران دانشجویه رشته روان شناسی هستم یه دختر تقریبا دیوونه داشتم به طرف خونه میرفتم که طبق معمول گیر دادنا شروع شد اینم واسه خاطر تیپ گرامی بنده بود یه مانتو بسیار کوتاه با یه شال که تقریبا فقط کلیبسم معلوم نبود به قول بعضیا انگار فقط کلیبست نا محرمه شاید بگین چه قرتی ولی جالبه که بگم نماز میخونم و از این لحاظ یه نمونه ی کمیابم اخه کدوم دختر قرتی که نماز بخونه ما اینیم دیگه خردادیا فضایین مال همونه…نزدیکای خونه بودم شاید بشه گفت یه قیافه ی معمولی دارم از نظر من هیچکس عالی نیست و حداقل یه عیبی داره در خونه رو با یه حرکت باز کردم و داخل شدم…
نسرین : کجا بودی؟
آرامیس : فوضولی؟آره؟ به تو ربطی نداره.
نسرین : ادب یاد نگرفتی؟؟
آرامیس : نه متاسفانه بعد مرگ بابا مادری نداشتم ادب یادم بده.
نسرین : زبونت زیادی دراز شده دختره احمق من مادرتم اینم داداشت
از سر بی حوصلگی چشمامو بستم و باز کردم نگاهی به رامین که لم داده بود رو کاناپه و عین خیالش نبود نگاه کردم برگشتم سمت نسرین
-این کجاش داداشمه؟من اینو جز ادم هم حساب نمیکنم چه برسه به داداش.
-که اینطور آره….
-آره ،حالام بحث راه ننداز که حوصله ندارم برو کنار. زدمش کنار به وز وز های نسرین توجهی نکردم.کجای دنیا نوشته نسرین جز مادر حساب میشه زنیکه پاپتی بیچاره بابام به خاطر منو این پسره ی الدنگ مامانو تحمل کرد.
لباسامو عوض کردم رفتم بیرون از یخچال یه لیوان آب خوردم در حال خوردن بودم که با حرف نسرین لیوان از دستم افتاد و شترق خورد شد
-ثریا زنگ زد باید بری پاریس
-چـــــــی؟؟بیخود من جایی نمیرم اونم چرت گفته
ثریا مامان دومم یعنی هوی نسرین من هیچ وقت ماجرا ثریا نفهمیدم همه طفره میرفتن منم بی خیالش شدم
-جای نمیرم جای نمیرم نکن.شرکت پدرجونت رو هواس ثریا بیمار شده تا شرکتو هاپولی نکردن بهتره بری
-گفتم که گوشات ایراد داره ،چرا خودت نمیری؟؟
-سرم شلوغه.
پوزخند معنا داری زدم گفتم اونکه بله سر شما بدجور گرمه!
-هوی بسته زیادی چرت میگی
-بحرحال من جای نمیرم
رامین : خودم میفرستمت
-تو کی باشی؟
-داداشت!
از این حرفا معلوم بود نقشه ای دارن اینا محاله بخوان به من لطف کنن…
-تو آدم نیستی چه برسه به داداش هولم داد وسط اتاق و گفت:گوش کن دختره ی عوضی یاد بگیر رو حرف داداشت حرف نزنی
-عوضی تویی
یقه مو گرفت و کوبیدم زمین
-آخخخ روانی ولم کن
-حالا داشته باش با دستای سنگینش سیلی به صورتم فرود اورد
-ولم کن تورو خدا ولـــــــم کن
-نه خانوم فعلا داشته باش بار دوم سوم دیگه نایی نداشتم
صدام بیشتر شبیه زمزمه بود تا فریاد
-چرا؟ها؟چرا عین بقیه نیستی ؟بغلم کنی بگی خواهر جون؟آخه مگه گناه من چیه؟
-خفه شو
و یه لگد محکم به پهلوم زد و عین یه تیکه جسم بی جون رو زمین ولو شدم…..بازم اشک ….بازم ناله
رمان نابخشوده

دانلود داستان های عاشقانه

رمان-موج-غریبی-از-باران-وثوقی-

نام رمان :رمان موج غریبی
به قلم :باران وثوقی
خلاصه ی از داستان رمان:
نسیم دختری شاد و سرحاله و در عین حال بسیار درسخون. تو دانشگاه تهران واسه رشته معماری قبول می شه. با وجود مخالفت های مادر و پدرش برای رفتن به دانشگاه اونا رو راضی می کنه. اما وقتی به تهران به خونه ی یکی از رفقای قدیمی پدرش میره مسیر زندگیش عوض می شه. باعث می شه این دختر شاد عاشق بشه ولی به هر نحوی که بتونه سعی در جنگ با احساسش داره و بهراد شایسته هم متقابلاً این احساس عمیق رو نسبت به نسیم داره ولی یه مشکلی این وسط مقابل بهراد هست که ….

دانلود رمان موج غریبی

تا از خواب بلند شدم رفتم روشویی و حسابی به صورتم آب زدم. بعدش بدو بدو رفتم پایین. لپ تاپم رو هم برداشته بودم. بعد از صبح بخیر گفتن به بابا و مامان کنار بابا روی مبل نشستم و با ذوق لپ تاپ رو روشن کردم.
بابا-خب! زود باش ببینم نتیجه اش چی شد؟
منم سریع وصل شدم اینترنت و زدم سایت مخصوص رو. از استرس پام رو تکون می دادم. از اونجایی که لپ تاپ روی پام بود به شدت داشت بالا پایین می شد.
مامان-اِ؟! نسیم آروم بگیر دختر.
با صدای لرزونی گفتم: آخه نمی شه! نمی دونی چقدر آدرنالین بدنم رفته بالا.
بابا-باز شد.
سریع به صفحه نمایشش نگاه کردم. داشتم می گشتم. مامان چشاش رو بسته بود و زیر لب دعا می کرد. بابا هم در حالی که داشت به صفحه نگاه می کرد و با چشاش در حال کاوش بود زیر لب دعا زمزمه می کرد.
اسمم رو دیدم. نسیم بیدار، نوزده ساله، رشته معماری.
رشته معماری؟ جان؟ آها اینجا نوشته بود با رتبه ی… وای خدا!
یه جیغ بنفش کشیدم. بابا هم همزمان با من مثل بچه پسرای تخس هورایی گفت و داد زد: دختر خودمه! جواب زحمتاش رو دید سیما! بچه ام، تک فرزندم اون قبول شد. تو بهترین دانشگاه ایران. آفرین دختر. رو سفیدم کردی.
مامان هم با شوق اشکاش جاری شد. به آسمون نگاه کرد و زیر لب خدا رو شکر کرد. با خنده رو به بابا گفت: کجا؟
بابا لبخندش رو کمرنگ کرد و بعد از کمی مکث گفت: تهران.
مامان هم خنده اش رو قورت داد و گفت: تهران؟ چرا تهران؟
من با نیش باز، اونم تا بنا گوش گفتم: مگه تهران چشه؟ تهران به این خوبی!
مامان-ولی شیراز هم که خوبه.
بابا-بدون اون؛ من بی نسیم؟
ایش! لابد می خوان مخالفت کنن! منظورش رو گرفتم برای همین اخم کردم و بلند شدم. لپ تاپ رو بستم و رفتم بالا تو اتاقم. با بغض جلوی آینه نشستم. دستام رو زدم زیر چونه ام. کسل به خودم تو آینه نگاه کردم. آینده رو می دیدم تو تهران. اونم مجردی. چه شود! ولی اینا نمی ذارن من می دونم. چی می شد یه آبجی می داشتم؟ کی گفته تک باشی با کلاسه؟
ولی حقم بود برم. بلا نسبت مثل خر خوندم واسه کنکور. معلوم نیست برم اونجا چی بشه! خدا حتی فکر کردن بهش هم منو سر ذوق میاره. پسرا دنبالم نیفتن خوبه. اووه حالا من چی دارم؟
با این فکر به خودم تو آینه دقت کردم.

دانلود رمان قلب سنگی

رمان-قلب-سنگی-از-فرزانه-رضایی

نام رمان :رمان قلب سنگی
به قلم :فرزانه رضایی
خلاصه ی از داستان رمان:
افسون دختر بچه ی شیطان و زیبایی است که با دو خواهر و برادرش زندگی خوبی دارد و نور چشمی پدرش است و به خواهر بزرگش شکوفه علاقه ی زیادی دارد.رامین دوست دایی افسون، به شکوفه علاقمند شده و با او نامزد میکند.در طی مسافرتی به دعوت خانواده ی رامین به شیراز ،خودروی آنها تصادف کرده و شکوفه و رویا (خواهران افسون) و پدر خانواده فوت می کنند.افسون رامین و خانواده اش را مقصر دانسته و کینه ی آنها را به دل میگیرد.رامین بعد از مدتی برای فراموش کردن غم و اندوهش به بهانه ی تحصیل ایران را ترک میکند…..بعد از چند سال افسون دیگر دختربچه نیست و تبدیل به دختر جوان بسیار زیبایی شده که نسبت به سایرین رفتار سردی دارد وتنها دوست صمیمی وی شیما دختر بسیار سرحال که مانند افسون پدرش را از دست داده…از طرفی رامین که اینک بیست و هشت ساله است بعد از سالها بر می گردد و با دیدن افسون به او دل می بازد. افسون که از رامین متنفر است بعد از آشنایی با فرهاد برادر مغرور و جذاب شیما به او علاقمند میشود،فرهاد نیز به افسون علاقمند است ولی..

دانلود رمان قلب سنگی

صفحه ی اول رمان:
بمناسبت روز باشکوه مادر پدر جشن کوچکی ترتیب داده بود. با شوهر و پسر کوچکمان اشکان زودتر رفته بودم تا به مادر کمک کنم. برادرم فرهاد نیز با کمی تاخیر به جمع ما پیوست. دایی مسعود با خانواده اش و عمه لیلا با آقا محمود نیز دعوت داشتند.
پس از صرف شام و جمع آوری سفره صحبتها گل انداخت. پدر هدیه ای گرفته بود. فرهاد پس از دادن هدیه به مادر گونه اش را بوسید و گفت : روزت مبارک مادر. قلب مهربان تو بیشتر از این ها ارزش دارد. شما و پدر برای ما خیلی زحمت کشیده اید. انشاءالله همیشه زنده باشید و سایه تان بالای سرمان باشد.
مادر با مهربانی صورت فرهاد را بوسید و گفت : عزیزم ما کاری نکرده ایم. این وظیفه هر پدر و مادری است که تکیه گاهی برای فرزندانشان باشند. قبل از اینکه فرهاد جوابی بدهد با مهربانی رو به مادر کرده و گفتم: شما برای ما بیشتر از آنچه وظیفه بود عمل کرده اید. من و فرهاد موفقیت خودمان را نتیجه زحمات و تلاش شماها می دانیم. الان فرهاد وکیل موفق دادگستری و منهم دبیری موفق هستم تمامی اینها نتیجه زحمات و فداکاری شماها بوده است. این شما بودید که خوب بودن را به ما آموختید . مادر گفت: اینها همه بر اثر تلاش خودتان بوده ما فقط راه را به شما نشان داده ایم تا به هدفمان برسید و سپس ادامه داد : احساس می کنم زن خوشبختی در دنیا هستم.
دایی مسعود لبخندی زد و گفت: ببین بچه ها چه طور از قلب مهربانت صحبت می کنند . قلبی که روزی به قلب سنگی مععروف بود. سپس انگاری به گذشته برگشته باشد به جایی خیره شد و گفت: خدای من چه روزگاری را پشت سر گذاشتیم . مادر لبخندی به دایی زد و گفت: مسعود جان درباره گذشته فکر نکن. مدتهاست که همه چیز را فراموش کرده ام و به قول رامین جان آن را به طوفان خاطره ها سپرده ام. در اینجا حس کنجکاویم تحریک شده از مادر خواستم که درباره گذشته و اینکه چرا به او لقب قلب سنگی داده اند برایمان صحبت کند. فرهاد نیز به کمک آمده و گفت: مادر جان حال که همگی دور هم هستیم خوب است که از گذشته ها صحبتی کند تا ما هم با اطلاع شویم.مادر که همواره از نقل خاطرات ایام گذشته اش طفره میرفت رو به دایی مسعود کرده لبخندی زد و گفت: بالاخره اینها را تو به جون من انداختی حالا مگه دست از سرم برمیدارند. پدر گفت : بچه ها مادرتان را اذیت نکنید گذشته جالبی نیست که شما اینطور مشتاق شنیدنش هستید. زن دایی شیما آهی کشید و گفت: آقا رامین این حرف را نزن سرگذشت همه ما برای خودش یک کتاب داستان است مخصوصا افسون جان که خیلی … بعد سکوت کرد.
فرهاد با کنجکاوی از پدر پرسید : اگر مادر قلب سنگی داشت چطور شما او را برای زندگی با خود انتخاب کردین . در این سالهای زندگی همیشه شما را مانند دو عاشق دیده ام که لحظه ای طاقت دوری همدیگر را نداشته و حتی با صدای بلند با مادر صحبت نکرده اید. پس مادر نمیتوانسته قلب سنگی داشته باشد. پدر لبخندی زد و گفت: من عاشق قلب سنگی مادرت بودم و آن را دیوانه وار دوست داشتم سپس دستش را روی دست مادر گذاشته نگاهی دلنشین به صورت مادر انداخت.
آقا محمود که تا آن لحظه در فکر فرو رفته بود رو به پدر کرده و گفت: آقا رامین دیگه وقتش رسیده که بچه ها از گذشته بدانند بعد رو کرد به مادر و گفت : افسون جان لطفا تعریف کن. پدر گفت : تمام خاطرات بیشتر متعلق به افسون است . دختری که قلبی مانند سنگ داشت ولی دست روزگار آن را مانند خاکستر نرم کرد. در همان لحظه پدر رو به مادر کرد و گفت: عزیزم اگر خسته نمی شوی برای بچه ها تعریف کن می دانم دست از سرمان بر نمیدارند. مادر دستی به موهای خاکستری رنگش که کرد پیری روی آن نمایان بود کشید و با حالت خستگی گفت : آخه حوصله تان سر میرود بگذارید برای وقتی دیگر الان ساعت ده شب است باید استراحت کنید.

رمان پدرسالار

رمان-پدر-سالار-از-ناهید-سلیمان-خانی

نام رمان :رمان پدر سالار
به قلم :ناهید سلیمان خانی
خلاصه ی از داستان رمان:
خانه ای سنتی و بزرگ که پدربا تمام فرزندان و نوه هایش در ان زندگی میکنند همه نوه ها شغل پدری را باید دنبال کنند و دخترها بعد از دبیرستان باید ازدواج کنند البته با شخصی که پدر بزرگ در نظر گرفته است حتی پسرها هم باید با همسرانی که پدر بزرگ برایشان در نظر میگرد ازدواج کنند در این میان محمد پسر دوم عموی بزرگ عاشق دختر عمویش میشود و بر عکس نظر پدربزرگ شروع به دانشگاه رفتن میکند البته به صورت پنهانی ولی وقتی میفهمد که پدربزگ تصمیم گرفته که دختر عمویش را به همسری برادر بزرگش در اورد با پدر بزرگ در میافتد و از خانه اخراج میشودو پریا به عقد برادر بزرگ محمد یعنی مرتضی در میاید و مبارزه با سلطه پدربزرگ همچنان ادامه میابد….

دانلود رمان پدرسالار

صفحه ی اول رمان:
سر کوچه که رسیدم هنوز تمام دیوار خراب نشده بود.پلاک فلزی به میخ شکسته و آویزان بودو تلو تلو میخورد و خاکو گردو غبار در نم آن بد از ظهر پایزی همچون بخار به نظر میرسید.قیژ قیژ ماشین خاک برداری که بی ترس و اهمه داشت پیش میرفت و ملک آقا بزرگ را پودر میکردتا چند خیابان آن سؤ تر میامد.آجر به اجر بنای قدیمیبا خاک یکسان میشد و انگار هویت من بود که داشت فرو مریخت.هیچیک از ایل و تبار طلا چی شاهد نبود شدن مجتمع نبودند جز من.
اولین اتقک محقر چسبید به دیوار اصلی اتاق باقر و جواهر مستخدمها ی پیرو از کار افتاده بود که سالها در خدمت عزیز و آقا بزرگ سرایداری کرده بودند.
خانهٔ عمو علی و عمو رحیم کوچکترین پسرای آقا بزرگ و ورودی زیر زمین نمور و تاریک از پشت تلی از خاک نمایان شد.عریان شدن هر قطعه بیداری خاطرهائ دوران کودکی و نوجوانیم بودکه ذهنم را درگیر گذشتهای دور میکرد.انگار داشتم توی تونل تانگو تاریک به عقب بر میگشتم که سرنوشت زجر آورم را بر دیگر به یاد آوردم.
ساختمانهای مقابل هم سمت شمال و جنوب زمین منزل عمو کریم و عمو امیر، عمه طاهره و خانهٔ پدرم محمود ، عمو منصور و عمه منصوره،یکجا فرو ریختند.مساحت خانهٔ آقا بزرگ سه برابر هر یک از ساختمانها بود.شاه نشین مقابل هیات پر بود ازستوه گچ بری و لندنی کاریهای رنگارنگ و شیشههای رنگی و آئینههای تازیین شده بر سقف و کنارهها که در طی لحظهای نه چندان طولانی با خاک یکسان شد.
چشمهای از هم دریده آقا بزرگ که با نگاه خشنش نگران وضعیت پیش آماده بود،از پشت غبار شناور در فضا،به رانندهٔ بیل خیره شد.روحش هنوز حضور دشتوا دست از دنیا نکشیده بود.انگار همین دیروز بود با تخت چوبی ایوان مقابل شاه نشین رو به روی هیات لام میداد و در حالی که چشم به گول کاغذیهای سرخ و صورتی لب ایوان داشت اجتماع خانواده پرجمیتش را تماشا میکرد.خانوادهی که تا زنده بود،از فرمانش سر پیچی نکردند و بی اجازه نفس نکشیدند.
آقا بزرگ در دورانی که مردم دم از آزادی فکری میزدند و ندنسته داشتند هویتشن را گم میکردند،خانواده آاش را ،در بهشتی رویایی و خیال انگیز، به اسرت بی خبری از دنیای خارج کشیده بود.حل و هوای پراکنده در دلتکده او به قرنها پیش تعلق داشت.بنای ۹ ساختمان در کنار هم با دیوارهای ضخیم و نسبتا بلند ،از دنیای پیشرفته کاملا جدا شده بود.زمین بنا در گذشتهای نه چندان دور ،درختهای پر از میوه داشت که در کمتر از شش ماه همرا از ریشه کندند تا به جای آن باغ درندشت،ساختمانهای پشت سر هم،با نقشهای که آقا بزرگ کشیده بود،ساخته شود.
چهار ساختمان شمال زمین،چهار ساختمان سمت جنوب،هیات از شرق تا غرب،حوضی در وسعت که بیشتر شبیه استخر کم عمق بود و به ساختمانها جلوهای چشمگیر میداد.در قسمت شرق زمین مشرف به حیعاط آامارتی بزرگتر از ساختمانهای دیگر قرار داشت که شاه نشین وسعت آن رو به استخر بود و تصویر آیینه کاری و گچ بری آن، در سایه روشن نور خورشید ،بر سطح آب حوض میدرخشید.
اتقهی بزرگ آن با سقف بلند که پشت تالار بزرگی قرار داشت و ویژهٔ پذیریی از خویشاوندان و گردهما یی خانوادگی و اشپزخنی که مقدمات مهمانیها در آن تدارک دیده میشد،جزو ساختمان محل سکونت آقا بزرگ و عزیز بود.پشت همهٔ ساختمانها که از دیوار اصلی فاصله داشت ،محل عبوری باریک بود که پنجره اتاقهای عقبی رو به آن باز میشد و به این ترتیب نور کافی به همهٔ اطاقها میرسید.
آقا بزرگ از ابتدای سخت بنا ،برای تک تک فرزندانش محل زندگی جداگانهٔ در نظر گرفته بود.حتا بچه در شدن او و عزیز هم با برنامه ریزی از پیش تعین شده بود که شش فرزند پسر و دو دختر،به ترتیب تاریخ ازدواج در ساختمانهای ،یک طبقه در کنار هم زندگی میکردند و صدا از هیچ کدامشان در نمیآمد .ملکهای بی اختیاری که تان به تقدیر سپرده بودند و جز به فرمان رئیس خانواده ،حرکتی از خود نشان نمیددند.
تا زمانی که عباس خان زنده بود هیچکس به فکر مستقل شدن نیفتده بود،که اگر چنین فکری به سر کسی میزد از ارث محروم میشد.همهٔ تصمیمات مهم را آقا بزرگ میگرفت و بقیه مجرین بی چون و چرای تصمیمهایش بودند.شش مغازهٔ طلا فروشی در بازار به شش پسر تعلق داشت که به بزرگترین مغازه، یعنی مغازهٔ ((عباس خان طلا چی)) چسبیده بود.پسرها که در شغل اجدادی پدر باقی مانده بودند و جز به صلاحدید او حتا خریدو فروش هم نمیکردند،همگی در بیست و چهار صالحی ازدواج کردند و دخترها در هفده سالگی به عقد دو جوان طلا فروش در آمدند، البته با این شرط که در مجتمع سکونت کنند.

دانلود رمان فصل های زرد

رمان-فصل-های-زرد-انتظار-از-زهرا-متین

نام رمان :رمان فصل های زرد انتظار
به قلم :زهرا متین
خلاصه ی از داستان رمان:
خانواده پرهامی دو قطبی بود یک قطب افسانه و پدر که صمیمانه عاشق هم بودند و قطب دیگر مادر و امیر وحسام!عشق تصادفی افسانه با بهروز که مردی متاهل و ثروتمند است پدر را شدیدا ناراحت میکند ولی افسانه نیز خیال ندارد زندگی بهروز را از هم متلاشی کند ، ورود دکتر آرش به زمره عاشقان افسانه ، پدر را امیدوار میکند که میتواند تنها دخترش را به دستهای امینی بسپارد که او را از گزند برادران نابکار و مادر ساده لوح حفظ کند ولی تهدیدهای بهروز…….

دانلود رمان

بشدت خسته بودم. روزی سخت وطاقت فرسا را پشت سر گذاشته بودم وتوش وتوانی برایم باقی نمانده بود تا خرید منزل را هم بکنم. فکر کردم عصر که امید را به پارک می برم، در راه بازگشت به خانه این کار را خواهم کرد. بمحض اینکه به خانه رسیدم، مادرم سرآسیمه به استقبالم آمدوگفت:
“چقدر دیرکردی، دختر.ساعت از پنج هم گذشته. اصلاً معلومه کجایی؟”
جوابش را ندادم. همچنان که به دنبالم می آمد،یک نفس حرف می زد.
“این بچه م که امونم رو برید از بس پرسید چرامامان افسانه نیومد. تلفن شکرت هم جواب نمی داد.”
رمق جواب دادن نداشتم. از سربی حوصلگی گفتم:
“مامان، بذار از راه برسم، اون وقت میگم چی شده.”
هنوز شر مادرم خلاص نشده بودم، که پسرم جلودوید وشروع کرد:
“مامی جون، چقدر دیر کردی! مگه قول نداده بودی منو ببری پارک؟”
خم شدم، اورا بوسیدم وگفتم:
“هنوزم سرقولم هستم، عزیزم.”
با لب لوچه ای آویزان گفت:
” آخه پس کی؟”
گفتم:
“یه کم به مامان فرصت بده خستگی درکنه . چشم، می برمت.”
مادرم گفت:
” یه آبی به سروصورتت بزن وبیا تومهمونخونه. مهمون داری.”
تعجب زده پرسیدم :
“کی؟”
گفت :
“اگه بگم کی، شاخ در میاری.”
به مادرم زل زدم .زبانم بندآماده بود. تته پته کنان گفتم: “بهروز؟!”
سری تکان داد وگفت:
” نه. مادرش.”
خشکم زد. یعنی چه کارداشت؟
هنوز از حالت بهت خارج نشده بودم که صدای ملیحح خانم را ازپشت سر شنیدم.”سلام، افسانه جون.”
روی پاشنه پابه طرف اوچرخیدم وسعی کردم لبخند بزنم. گفتم:
“سلام، ملیحه خانم. شماکجا، اینجا کجا؟ یعنی….بعدازاین همه مدت……”
به طرفم خیز برداشت، مرادر آغوش گرفت وهمچنان که صورتم را بوسه باران می کردوقربان صدقه ام می رفت، گفت:
” روم سیاه. شرمنده ت هستم.هرچی بگی حق داری. به خدااون قدر….”
رمان فصل های زرد انتظار

رمان جدید لب های خاموش

رمان-لب-های-خاموش-از-zohal-

نام رمان :رمان لب های خاموش
به قلم : zohal
خلاصه ی از داستان رمان:
همیشه مجبور یا شاید در معرض انتخاب هستیم . انتخاب رشته تحصیلی، انتخاب دوست، انتخاب همسر و… در این رمان دختری به نام مدیا تحت شرایطی مجبور به انتخاب همسر میشه شاید هم مجبور به یک معامله میشه و در ادامه …..

دانلود رمان

شب در تخت خواب علیرغم شب های گذشته وقتی برای اندیشیدن به خود و زندگی رقت انگیزش نگذاشت خیره به تابلوی پاییزی مقابلش به پسری به نام “ارس” فکر کرد پسری که سرنوشت برای او به مراتب تلخ تر و دردناک تر رقم خورده بود..
به ذهن خود زحمت داد تا کم کم چهره ی عبوس و خشن او از پسِ تابلوی مقابل رویش بر پرده ی پاییزی نمود کرد اکنون چهره ی تلخ و خشن ارس زنده و شفاف در برابر چشمان خسته و شب زنده دارش قرار داشت..
با چشمانی که بی دلیل کم و بیش از اشک خیس و تار شده بود به ارسِ مقابلش زل زد به چشم های پرخشم و براقش وهمین طور به ابروهای سیاه و کمی پیوسته اش به لب های پهن و به هم فشرده اش به بینی کشیده و خوش تراشش به موهای اشفته و گستاخش تمام اجزای چهره اش را یک به یک از نظر گذراند و ترس را به جان خرید چهره ی تلخ و عبوس ارس همانند تابلوی “نزدیک نشو من خشمگین هستم” سدی بود برای نزدیکی و صمیمت افراد…
چشم بر هم نهاد و ملحفه ی نازک صورتی رنگش را روی صورتش کشید و در کلنجار با بغض بزرگی سعی کرد تصویر ارس و خشم و ابهتش را از ذهنش فرسنگ ها دور کند..با صدای زنگ تلفنش چشم باز کرد در برابر هجوم پرتوهای تیز افتاب راه یافته به اتاقش به زحمت چشمانش را باز نگه داشت. دست بر پاتختی عسلی رنگِ سرویس خوابش کشید و بدون توجه به نام و شماره ی افتاده بر نمایشگر تلفن جواب داد..
_بله!؟
_سلام مدیا خوبی!؟انگار خواب بودی اره!؟
با شنیدن صدای راحت و بی تکلف ماهان پسر سمج و گستاخ اقای مقدم باز این جمله فقط از ذهنش گذشت”خانومش و جا گذاشتی”
به غلط گیری ذهنش ترتیب اثر نداد و در حالی که توی تخت جا به جا می شد گفت:سلام اقا ماهان ممنون؛ اره خواب بودم..
_متاسفم مدیا فقط می خواستم عید رو تبریک بگم..
نگاه مدیا ناخوداگاه در پی ساعت دوید. ساعت 9:20 دقیقه صبح را نشان می داد کلافه و خواب الود با خود گفت”یعنی نمی شد یکی دو ساعت دیرتر تماس بگیری و عید رو تبریک بگی”
_مدیا هستی!؟
لب باز کرد..

_بله هستم،ممنون تماس گرفتی عید برای شما هم مبارک باشه..صدای ماهان ردی از خوشی یافت..
_نیازی به تشکر نیست مدیا؛حالا برو به ادامه خوابت برس فعلا خدا نگه دار..
و قبل از اینکه جواب بگیرد تماس را قطع کرد زیر لب غرولندکنان نالید..
_ای تو روحت ماهان خوابم رو پروندی..
بار دیگر روی تخت رها شد و برای در امان ماندن از پرتوهای تیز افتاب پشت به پنجره دراز کشید و ملحفه را روی صورتش کشید.سعی کرد فارغ از تمام موج های منفی که ماهان به وجود ضعیف و سستش ساطع می کرد بخوابد و همه ی دل مشغولی های بی اساسش را با معجزه ی خواب به فراموشی بسپرد که زنگ ممتد خانه این فرصت را از او گرفت..

رمان لب های خاموش